+ نوشته شده توسط اشرفی در جمعه یکم فروردین 1393 و ساعت 11:14 |
سیف الله بیک مهدوی

 

با یک خاطره شروع کنم: آقا هادی جهانگیری که پسر عموی ما هستند (پدرم با پدر ایشان مثل برادر میمونند حتی بیشتر)  وقتی که آقای سیف الله بیک با خانوادشون میخواستن از روستا برن شهر سن و سال کمی داشته که از پدرشون میپرسه: اگه آقا سیف الله بیک برن و میرزعلی (میرزا علی کشاورزی) با کسی دعواش بشه کی میانجیگری میکنه و اونارو آشتی میده؟ چقدر هم سوال درست بوده واقعا. کم پیش میاد در یک جمعی مثل اهالی یک روستا، همه از کوچک و بزرگ یک نفر را با یک صفت و شخصیت خاص و منحصر بفردی قبول داشته باشند و این یقینا لطف خداونده.

همه اهالی روستای گلوجه سیف الله بیک مهدوی را به عنوان بزرگ و ریش سفید روستا قبول و از ایشان حرف شنوی داشتند، و ایشان هم به خاطر شخصیت بزرگواری که داشتند این نقش را به خوبی و در حد کمال ایفا میکردند. به نظرم همیشه وجود اینچنین انسانهای بزرگی در روستاها و حتی جمع خانواده ها لازم هست تا همه را دور هم جمع کنند و از کدورتها و کینه های الکی جلوگیری کنند. خداوند روح ایشان را قرین رحمت کند. انسانی سالم، پاکیزه، بزرگ منش، مهربان، آگاه، متواضع و آرام بودند. همیشه ظاهری مرتب و آراسته داشتند. به کوچکترها هم، احترام میگذاشتند و  همین هم بود که همه احترام ایشان را داشتند.  من اون سوال آقا هادی را یک جوره دیگه مطرح کنم، خدایا امروزه که تعداد این انسانهای نازنین کم و کمتر شده چه عاملی میخواد از پراکنده شدن جمع خانواده ها و آشناها و دوستان جلوگیری کنه؟ (به قول استاد شهریار: "تفاقیمز داغیلیر"). خدا میدونه چه بلاهائی قراره سر جمع ماها بیاد که اگر بودند چنین کسانی هرگز این اتفاقات پیش نمی آمد. باز هم برای ایشان از درگاه خداوند رحمت بیکران و علو درجات را خواستارم.  یک قطعه شعر حیدربابائی را که در جوانی برای ایشان گفتم ، اینجا می نویسم:

" سیف الله بیک، بیکلرین لاپ گوزییدی

  هامیسیننان  یاخچی  اونون   اوزییدی

  رحمتلیگین  هامی  ایشلری  دوزییدی

                      چوخلو درین، متین سوزلر دییردی

                      جاوانلاری  چوخ  نصیحت   ایلردی    

 

+ نوشته شده توسط اشرفی در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 و ساعت 0:44 |
مشهدی یعقوب محمدی

چند روز پیش که می رفتم ولایتمون، تو مسیر که نگاه میکردم  خیلی از زمینهای کشاورزی، چمن زارها و یونجه زارها و باغات زیادی که قبلا بودند، یا به خاطرخشکسالی و کم آبی های اخیر از بین رفتند و یا کلا کسی نمونده که اینارو آباد کنه. خدا رو شکر یه باغی در "قارقا یین" در دامنه کوه "گوبک تپه" هنوز هم که هنوزه آباد است و درختانش سرپا، از این باغ ها چند تا بیشتر نمیشه اسم برد ولی در اکثر اونها نام یک نفر را میشه به نیکی یاد کرد که این آبادانیها نتیجه زحمات شبانه روزی ایشانه: "مشهدی یعقوب محمدی"، انسانی زحمتکش و پرتلاش که همه عمرش صرف آباد کردن روستامون شد. انسانی لایق که حرف و عملش یکی بود و به درستی هیچوقت از حق خودش نمی گذشت.

ولی ماجرای عکس بالا

دوربین مثل همیشه دستم بود از راه پشتی روستامون داشتم میرفتم که دیدم طبق معمول در حیاط پشتی خونه شون مشغول آب و جارو کردنه، خداییش همیشه میونش با من خوب و محترمانه بود اصلا میتونم شهادت بدم که ایشون جزء کسانی هستند که بیشترین برخورد احترام آمیز را با من داشته اند. متوجه من نبودند تا اینکه با صدای بلند سلام کردم تا من و دیدند اومدند جلو و  مهربانانه  بغلم کردند و روبوسی و احوالپرسی و . . . . برای اینکه زیاد مزاحم کارشون نشوم ازشون خواستم یک عکس یادگاری باهم بندازیم. دوربین و گذاشتم روی بشکه نفت و روی تایمر ۱۰ ثانیه تنظیم کردم و سریع برگشت پیش ایشان وایستادم، نتیجه شد همین عکس یادگاری از مرحوم "مشهدی یعقوب محمدی" که خدا انشاءالله رحمتش کند. خداوند مرحومه "شریفه خانم یعقوبی" همسر ایشان را هم رحمت کند که هفته پیش چهلمشان بود.

+ نوشته شده توسط اشرفی در شنبه هفدهم اسفند 1392 و ساعت 23:12 |

"داشلی تپه" سن سازیمسان سوزومسن

روحیم،   جانیم،  منیم  ایکی  گوزومسن

آه، نه  دیدیم ،  یقین   منیم   اوزومسن

                                                     سنسیز  بوتون  دونیا  منه  آجیدی       

                                              باشدا  قایون   کندیمیزین   تاجیدی

  "داشلی تپه"داغلارین سن شاهیسان

"آغ قایانین" لاپ یاخچی یولداشیسان

  چوخ   مهریبان  کند ایچینه  باخیرسان

                                                            گوللوجه  نین  کندینه سن دایاخسان

                                                            هچ یاتماسان همیشه سن اویاخسان

"داشلی تپه" دورانیمیز یاماندی

گئچن گونلر ایله بیرکی یالاندی

نامردلیگین صبری دولدو جالاندی

                                             سئل تک گلدی وردی ازدی داغیتتدی

                                           بیزیم   کیده   تک   آللاها     قالیپدی

 

"داشلی تپه" سیزدهه سنه قوناخ گلردیک

قیش   فصلینده  باش  قایوندان  زووردیک

شنگولیدیک  شادلیخ  ادیپ   گولردیک

                                               گجه   گوندوز  بیزه  فرقی  یوخویدو

                                              غم ییمه گه   بیر  بهانه   یوخویدو 

+ نوشته شده توسط اشرفی در دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 و ساعت 0:23 |
امروز با پدر و مادرم رفتیم گلوجه، جای همه دوستان خالی، همه چیز عالی بود. چند تا عکس با گوشی موبایلم انداختم  که دیدنشان شاید خالی از لطف نباشد.

 

 

+ نوشته شده توسط اشرفی در جمعه نهم اسفند 1392 و ساعت 16:17 |

سعید آقا مهدوی

نفر سمت راستی سعید آقا مهدوی هستند که کنار آقای صمد قهرمانی در منزل ایشان نشسته اند این عکس از آلبوم قدیمی  دوست عزیزم آقای دکتر علی قهرمانی پیدا شده است.

سعید آقا مهدوی انسانی بسیار مهربان، صاف و ساده، باصداقت و بی ریا بودند. من هیچ وقت ندیدم که ایشان بدون کت و شلوار و یا بدون کلاه از منزل بیرون بیایند. همیشه ظاهری آراسته و مرتب داشتند. کاش  عکس بهتر و با کیفیت تری از ایشان داشتم ولی عکس بالا هم بسیار غنیمت است که از بابت این عکس از آقای قهرمانی تشکر میکنم. 

از خداوند برای سعید آقا مهدوی علو درجات را آرزو میکنم.

روحشان شاد و یادشان گرامی باد

یادم هست یه موقعی به تقلید از کتاب "حیدر بابایه سلام" استاد شهریار برای بعضی از هم ولایتی ها شعر میگفتم که قطعه زیر را هم برای ایشان سرودم.    

"سعید   آقا"   کهر   کهر  گلردی
        هرگون او بوز کت شالوارین گیئردی
    چوخدا شیرین خاطیره لر دییردی
                               چوخلو "مامان" بیکلرینن اولاردی
                                تفنگ آتیپ گویده قوشو سالاردی
 
+ نوشته شده توسط اشرفی در جمعه دوم اسفند 1392 و ساعت 22:32 |

نصرت الله بیک مهدوی

یکی از بزرگان ولایتمان را که همیشه دوست داشتم از نزدیک می دیدمشان جناب آقای "نصرت الله بیک مهدوی" می باشند که متاسفانه قبل از اینکه من متولد شوم به رحمت خدا رفته اند. این علاقه به دلیل شناختی است که بنده از گفتار دیگران نسبت به شخصیت ایشان پیدا کرده ام. مجال سخن تفصیلی در این باره شاید در این وبلاگ نگنجد و من هم نتوانم آنچه را که حق ایشان است ادا کنم، برای همین فقط به بیان خاطره ای که از روز مرگ ایشان تعریف میکنند بسنده میکنم.

مادرم میگفت امسال در ایام عاشورا که گلوجه رفته بودیم، یکی از هم ولایتی هامان همینجوری بدون مقدمه از من پرسیدند که یادتان هست صبح روزی را که آقای نصرت الله بیک فوت کرده بودند چقدر هوا صاف، روشن و عطرآگین شده بود؟ مادرم از این سوال بی مقدمه ایشان بسیار تعجب کرده بودند چون خودشان بارها دقیقا همین خاطره را  از آن روز برایمان تعریف کرده بودند. البته از کسان دیگری هم من این ماجرا را بارها شنیده ام و همانطور که اکثر هم ولایتی ها اعتقادشون هست من دلیل این اتفاق را یک چیز بیشتر نمیدانم: مومن و خداترس بودن ایشان.  

 

کاش خداوند چنین تقدیری را برای ما هم نوشته باشد که از روز مرگمان هم به نیکی یاد شود. 

مادرم همیشه از چهره نورانی ایشان یاد میکنند و اینکه همیشه نماز و اول وقت ادا میکرده اند و همیشه نماز شب میخوانده اند، انسان بزرگوار، شریف و پاکی که وقتی "امام باغی" را اداره میکرده اند همه از نعمتهای آن باغ سیراب میشده اند (به قول استاد شهریار: سفره لی کیشیمیش)  و ... و ...

خدایش رحمت کند  

+ نوشته شده توسط اشرفی در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 و ساعت 23:42 |

خانعلی روحی

 

همسایه ای ساده و سالم با متانت و وقار مخصوص و منحصر بفرد که در عین حال انسانی مهربان و صمیمی هم بودند که آزارش به یک مورچه هم نمی رسید. خداوند رحمتش کند.

از در حیاط خونه مون اومدم بیرون، دیدم روی اولین پایه نردبان نشسته طوری که متوجه من نبودند. گوشی تلفنم و درآوردم آماده عکس گرفتن کردم، بعد برای اینکه به سمت من نگاه کند گفتم: " سلام آقای روحی"، تا برگشت عکس بالا را دزدکی انداختم طوری که خدابیامرز متوجه نشدند. انشاءالله که از کار ما ناراضی نباشند ،کاش به ایشان میگفتم چون یقین دارم حتما قبول میکردند هر چند که این عکس طبیعی تر هست.

+ نوشته شده توسط اشرفی در جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 و ساعت 10:43 |

خانم ناز دایقیزی

ای داد! ای داد! ای داد! . . . خدایا میشه دوباره آدم بچه بشه، منتظر شب چهارشنبه سوری باشه، که بتونه یک تخم مرغ رنگی مخصوص از "خانم ناز دایقیزی" عیدی بگیره!!! یادش به خیر، یادش هزاران بار به خیر، خدا میدونه چه انسان نازنین و مهربان و بزرگواری بود. هنوز هم که هنوزه نوع نگاهش، طرز راه رفتنش، حرف زدنش، خندیدنش، و ... جلوی چشممه، اصلا نمیشه بعضی آدمها رو از یاد برد. میدونم که جایش تو بهشته، اونم از بهترین جاهای بهشت، از خداوند میخوام "خانم ناز دایقیزی" را رحمت کنه و اونو جزء مقربترین بندگان خودش قرار بده که یقین دارم همیجوری هم هست.

ولی داستان این عکس

درست یادم نیست که یه دوربین از یکی از دوستانم قرض گرفته بودم یا دوربین پسر عموم بود که با هم رفتیم خونه "خانم ناز دایقیزی" و ازش خواهش کردیم اجازه بدن یه عکس یادگاری بندازیم که ایشون هم با همان آرامش و مهربانی همیشگی قبول کردند. من هم با عجله تمام همین عکس بالا رو می بینید از دایقیزی انداختم. بعدا که رفتم شهر و عکسارو چاپ کردم تازه دیدم که یه نفر دیگه هم تو عکس افتاده که ما موقع عکس گرفتن متوجهش نشده بودیم.

+ نوشته شده توسط اشرفی در یکشنبه سیزدهم بهمن 1392 و ساعت 23:50 |

اسداله بیک مهدوی

یادش به خیر، به ایشان گفتم دوست دارم یک عکس یادگاری با شما بیندازم  همانطور که از قبل پیش بینی می کردم  ایشان در جواب گفتند بله پسرم بینداز، ما میمیریم ولی این عکس یادگاری میمونه، شاید آن روز به خاطر آن فضائی که ایجاد شد و خاطر عزیز ایشان مکدر گردید خیلی ناراحت شدم ولی واقعیت هم همان بود که ایشان گفتند و این عکس یادگاری ماند برای من از یکی از بزرگان ولایت مان گلوجه.

 خداوند اسداله بیک مهدوی را رحمت کند و برای فرزندان ایشان سلامتی بدهد. انسانی شریف، منظم و دقیق، درستکار و فهیم، بزرگ منش، راستگو و صریح و باشعور بودند.

+ نوشته شده توسط اشرفی در جمعه یازدهم بهمن 1392 و ساعت 22:20 |